مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱ - ناله از قلعه نای

به جمله ما که اسیران قلعه ناییم

نشسته ایم و زیان کرده بر بضاعتها

نه مالهایی کآنگاه بود فایده داشت

نه سود دارد اکنون همی براعتها

۳

همان کفست و نخیزد ازو سخا و کرم

همان دلست نجنبد درو شجاعت ها

به روز تا بر ما اندر آید از روزن

کنیم روشنی و باد را شفاعت ها

ز بهر هستی ها نیست کردمی لیکن

به نیستی ها کردم بسی قناعت ها

۶

دراز عمری دارم که اندرین زندان

بر من از غم دل سالهاست ساعتها

چه نازها کنم امروز من به برنایی

کنم ز پیری فردا بسی خلاعت ها

به کردگار که در راحتم ز تنهایی

که سیر گشت دل من از آن جماعت ها

۹

من ار نکردم بذله مصون زیم چونان

چو نظم ما را افتد همی اشاعت ها

اگر جهان را چونین ندانمی مجبور

به شعرها زنمی بر جهان شناعت ها