امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۱۲

سزد که سجده کنند، ای برهمن عجمی

همه بتانت که محراب چشم هر صنمی

در آب و آینه بینی همیشه صورت خویش

که آفتاب پرستی و بت پرستی همی

همه ولایت روی تو یاغی ست مگر

سواد خطه تو اندکی قلمی

به فرق تاج زمرد برآر چون طاووس

درآ به جلوه که طاووس هندی، ای عجمی

برون کشم رگ جان، بهر چه کشم بارش

ز عشق تو که نه از لات سومنات کمی

دریغ نیست که سوزند هندوان خود را

ز دوستیست که چون سومنات محترمی

نموده می شود آفاق، در صفای تنت

تو آبگینه هنری نه ای که جام جمی

سیاه تخته هندو بود سفید رخم

تو از سیاهی هند ز سفیدیی رقمی

چو گشت خسرو جادو زبون غمزه تو

به خواب بستنش افسون هندیی چه دمی؟