امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۱۶

با چون تو مهی یک شب گر خواب توان کردن

بهر خوشی عمری اسباب توان کردن

گر پای ترا وقتی از گریه توان شستن

از بهر چنین کاری خوناب توان کردن

آن طره به یک سو نه از گوشه، مه تابان!

شبهای سیاهم را مهتاب توان کردن

گر غمزه تو جوید شاگرد به خونریزی

صد خضر و مسیحا را قصاب توان کردن

بیداری من بوده ست از رنج فراق امشب

چندان که به آسایش ده خواب توان کردن

زاهد که ترا بیند، گر قبله به دل خواهد

از طاق دو ابرویت محراب توان کردن

آن خوی که ز روی تو گه گاه چکد بر لب

کام دل خسرو را جلاب توان کردن