شب ز یاد تو مرا تا به سحر خواب نبرد
دیده آبی زد و از دیده من تاب نبرد
من بدین خواب نخفتم که ببینم رویت
ناگهان روی تو دیدم همه شب خواب نبرد
میبرد آب دو چشمم که خیالی شدهام
خوش خیال تو که از دیده من آب نبرد
دل سنگین تو وزنم ننهد، وه که کسی
سنگ قلب تو ازین سینه قلاب نبرد
نامسلمان دل من در خم ابروی تو مرد
هیچکس هندوی ما را سوی محراب نبرد
زین رخ زرد چه پیچم سخنی در زلفت
هیچکس حاجت زرگر به سر تاب نبرد
زخمهایی که ز نوک قلمت بود در او
در دل خویش نگه داشت، به اصحاب نبرد
رقعهای دوش فرستادی و مسکین خسرو
خواند در روشنی آه و به مهتاب نبرد