صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷۵

ز کلک تازه من شعر تر نمی گسلد

ز شاخ سدره وطوبی ثمر نمی گسلد

اگر چو رشته تو هموارکرده ای خود را

زجویبار تو آب گهر نمی گسلد

۳

علاقه تو به دنیا ز نارساییهاست

ز شاخ از رگ خامی ثمر نمی گسلد

ز گوشه دل آگاه پا برون مگذار

کز این زمین مبارک خبر نمی گسلد

ز فیض صبح بنا گوش در قلمرو زلف

شب دراز نسیم سحر نمی گسلد

۶

به خاک زنده دلان بر چراغ مرده خویش

که فیض مردم روشن گهر نمی گسلد

نمی شود به تسلیم راضی از ما خلق

زخون مرده ما نیشتر نمی گسلد

مکن ز رشته جان سرکشی که این زنار

به هیچ تیغ زموی کمر نمی گسلد

۹

ز پیچ وتاب ندارد گزیر روشندل

که این دو سلسله از یکدگر نمی گسلد

به گفتگوی زبان نیست حاجتی صائب

به محفلی که نظز از نظر نمی گسلد