ز کلک تازه من شعر تر نمی گسلد
ز شاخ سدره وطوبی ثمر نمی گسلد
اگر چو رشته تو هموارکرده ای خود را
زجویبار تو آب گهر نمی گسلد
۳
علاقه تو به دنیا ز نارساییهاست
ز شاخ از رگ خامی ثمر نمی گسلد
ز گوشه دل آگاه پا برون مگذار
کز این زمین مبارک خبر نمی گسلد
ز فیض صبح بنا گوش در قلمرو زلف
شب دراز نسیم سحر نمی گسلد
۶
به خاک زنده دلان بر چراغ مرده خویش
که فیض مردم روشن گهر نمی گسلد
نمی شود به تسلیم راضی از ما خلق
زخون مرده ما نیشتر نمی گسلد
مکن ز رشته جان سرکشی که این زنار
به هیچ تیغ زموی کمر نمی گسلد
۹
ز پیچ وتاب ندارد گزیر روشندل
که این دو سلسله از یکدگر نمی گسلد
به گفتگوی زبان نیست حاجتی صائب
به محفلی که نظز از نظر نمی گسلد