صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۴

دو بالا می شود طول امل چون قد دو تا گردد

که مار از امتداد روزگاران اژدها گردد

زخورشید سبکسیرست نعل سایه در آتش

زهی غافل که شاد از سایه بال هما گردد

نقاب چهره امید باشد گرد نومیدی

غبار دیده یعقوب آخر توتیا گردد

پشیمانی ندارد جان به آن جان جهان دادن

یکی صد می شود آن زر که صرف کیمیا گردد

نیم نومید از جذب محبت با گرانجانی

که آهن صاحب بال و پر از آهن ربا گردد

نگاه آشنا، چشم از حجاب آلوده ای دارم

که رنگ می به رویش پرده شرم و حیا گردد

به پایان چون برم این راه بی انجام را صائب؟

که آتش زیر پایم از گرانخوابی حنا گردد