بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۷

سر تمنای پایبوسی به هر در و دشت می‌کشیدم

چو شمع‌، انجام مقصد سعی پای خود بود چون رسیدم

به‌گوشم از صدهزار منزل رسید بی‌پرده نالهٔ دل

ولی من بی‌تمیز غافل‌که حرف لعل تو می‌شنیدم

در انجمن سیر نازکردم به خلوت آهنگ‌ سازکردم

به هرکجا چشم باز کردم ترا ندیدم اگر چه دیدم

یقین به نیرنگ‌کرد مستم نداد جام یقین به دستم

گلی در اندیشه رنگ بستم شهودگم شد خیال چیدم

چه داشت آیینهٔ وجودم‌که‌کرد خجلت‌کش نمودم

دو روز از این پیش شخص بودم کنون ز تمثال ناامیدم

نه چاره‌ای دارم و نه درمان نشسته‌ام ناامید و حیران

چو قفل تصویر ماند پنهان به‌ کلک نقاش من‌کلیدم

به ‌گردش چشم ناز پرور محرفم زد بت فسونگر

که دارد این سحر تازه باور که تیغ مژگان ‌کند شهیدم

غرور امید سرفرازی نخورد از افسون یأس بازی

چو سرو در باغ بی‌نیازی ز بار دل نیزکم خمیدم

به راه تحقیق پا نهادم عنان طاقت ز دست دادم

چو اشک آخر به سر فتادم چنانکه پنداشتم دویدم

دربن بیابان به غیر الفت نبود بویی ز گرد وحشت

من از توهم چو چشم آهو سیاهیی داشتم رمیدم

خیالی از شوق رقص بسمل‌ کشید آیینه در مقابل

نه خنجری یافتم نه قاتل نفس به حسرت زدم تپیدم

قبول دردی فتاد در سر ز قرب و بعدم‌ گشود دفتر

نبود کم انتظار محشر قیامتی دیگر آفریدم

تخیل هستی‌ام هوس شد عدم به جمعیتم قفس شد

هوا تقاضایی نفس شد سحر نبودم ولی دمیدم

خطای‌ کوری از آن جمالم فکنده در چاه انفعالم

تو ای سرشک آه‌ کن به حالم‌که من ز چشم دگر چکیدم

به دامن عجز پا شکستن جهانی از امن داشت بیدل

دل از تک و تاز جمع‌ کردم چو موج درگوهر آرمیدم