بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۹

چنین که عمر تأملگر شتاب گذشت

هوای آبله‌ای از سر حباب گذشت

به چشم‌بند جهان این چه سحرپردازی‌ست؟

که بی‌حجابی آن جلوه از نقاب گذشت

به هر طرف نگرم دود دل پرافشان است

کدام سوخته زین وادی خراب گذشت؟

جنون‌پرستی اغراض، ننگ طبع مباد

حیا نماند، چو انصاف از حساب گذشت

کسی به چارهٔ تسکین ما چه پردازد؟

که تا به داغ رسیدیم، ماهتاب گذشت

ز مصرع نفس واپسین عیان گردید

که ما ز هرچه گذشتیم انتخاب گذشت

سیاه‌کار فضولی، مخواه موی سفید

کفن چو پرده د‌رَد، باید از خضاب گذشت

صفا کدورت زنگار چشم نزداید

ز سایه کس نتواند در آفتاب گذشت

ز خود تهی شو و از ورطهٔ خیال برآی

به آن کنار همین کشتی از سراب گذشت

به عیش غفلت عمری که نیست، کس نرسد

فغان که فرصت تعبیر هم به خواب گذشت

ز سوز سینه‌ام آگه که کرد محفل را؟

که اشک دود شد و از سر کباب گذشت

ندانم از چه غرض بال فرصت افشاندم

شرربیانی‌ام از حاصل جواب گذشت

به وادیی که نفس بود رهبر، بیدل

همین تأمل رفتن گران‌رکاب گذشت