بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۴

گل در چمن رسید و قدم بر هوا گذاشت

جای دگر نیافت که بر رنگ پا گذاشت

تعمیر رنگ ز آب و گل اعتماد نیست

نتوان بنای عمر به دوش وفا گذاشت

عمری‌ست خاک من به سر من فتاده است

این گرد دامن تو ندانم چرا گذاشت

واماندهٔ قلمرو یأسم چو نقش پا

زین دشت هرکه رفت مرا بر قفا گذاشت

می‌خواست فرصت از شرر کاغذ انتخاب

رنگ پریده بر ورقم نقطه‌ها گذاشت

رفتم ز خویش لیک به دوش فتادگی

برخاستن غبار مرا بی‌عصا گذاشت

هرجا روی غنیمت یک‌دم رفاقتیم

ما را نمی‌توان به امید بقا گذاشت

با خود فتاد کار جهان از غرور عشق

آه این چه ظلم بود که ما را به ما گذاشت؟

زین‌ گردن ضعیف ‌که باریک‌تر ز موست

باید سر بریده به تیغ قضا گذاشت

آن‌را که عشق از هوس هرزه واخرید

برد از سگ استخوان و به پیش هما گذاشت

بیدل عروج جاه خطرگاه لغزش است

فهمیده بایدت به لب بام پا گذاشت