بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۷

بزم پیری کز قد خم‌گشتهٔ ما چنگ اوست

برق آه ناامیدی، شوری آهنگ اوست

دل به وحشت نه، که چرخ سفله فرصت‌دشمن است

روز و شب، یک جنبش مژگان چشم ‌تنگ اوست

وادی عجزی به پای بی‌خودی طی‌کرده‌ام

کز نفس تا ناله گشتن، عرض صد فرسنگ اوست

بیقرار شوق را چون موج نتوان دید سهل

شورش دریای امکان، یک شکست رنگ اوست

نسبت خاصی‌ست محو شعلهٔ دیدار را

حیرتی دارم که گر آیینه گردم ننگ اوست

دل عبث در بند تمکین خون طاقت می‌خورد

ای‌خوش آن مینا که یاد استقامت سنگ اوست

صاف‌دل هرگز غبار خویش ننماید به کس

آنچه درآیینهٔ روشن نبینی، زنگ اوست

دوری و نزدیکی از زیر و بم ساز دویی‌ست

هجر و وصلی نیست، اینجا پردهٔ نیرنگ اوست

عضوعضوم را خیالش مرغ دست‌آموز کرد

گر کند پرواز رنگم چون حنا در چنگ اوست

نیست جای عشق بیدل مسند فرزانگی

این شهنشاهی‌ست کز داغ جنون اورنگ اوست