چون نقش پا ز عجز نگردید روی ما
در سجده خاک شد سر تسلیم خوی ما
بیهوده همچو موج، زبان برنمیکشیم
لبریز خامشیست چوگوهر سبوی ما
ای وهم! عقده بر دل آزاد ما مبند
بیتخم رُسته است چو مینا کدوی ما
حیرتسجودِ معبد راز محبتیم
غیر از گداز نیست چو شبنم وضوی ما
حرفی که دارد آینه، مرهون حیرت است
سیلیخور زبان نشود گفتگوی ما
چون شمع، سربلندی عشاق مفت نیست
یعنی به قدر سوختن است آبروی ما
مشهور عالمیم به نقصان اعتبار
اظهار عیب چون گل چشم است بوی ما
گمگشتگان وادی حیرت نگاهیایم
در گِرِد رنگِ باخته کن جستجوی ما
از بسکه خوگرفتهٔ وضع ملامتیم
جز رنگ نیست گر شکند کس، به روی ما
نتوان کشید هرزه، تریهای عاریت
بیدل! ز بحر نظم بس است آب جوی ما