سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴

خواب مستی کرده چشمت، در خمار افتاده است

زلف مشکین تو چون من بی‌قرار افتاده است

چشم بیمار تو را میرم که در هر گوشه‌ای

چون من مسکین، بیمارش هزار افتاده است

کارِ کارافتادگان را باز می‌بین، گاه گاه

خاصه کار‌افتاده‌ای را کاو ز کار افتاده است

پای را در ره به عزت می‌نه، ای جان عزیز

زآنکه سرهای عزیزان بر گذار افتاده است

جمله ذرات وجودم غرق بحر حیرت است

زآن میان این اشک خونین بر کنار افتاده است

عشق و درویشی و بیماری و جور روزگار

صعب کاری است و ما را هر چهار افتاده است

حال سلمان گر کسی پرسد، بگو در کوی دوست

بی‌نوایی، بی‌زری، بی‌زور، زار افتاده است