فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۱

ای دل ار بگذری ز عشق مجاز

بر تو گردد در حقیقت باز

چو به پهنای راه میگردی

از برای حقیقت است مجاز

راه بسیار، رو به مقصد کن

راه نبود مگر برای جواز

بهل این قوم بی حقیقت را

اسب همت ز مهرشان درتاز

آتش پر شرند و پر ز شرر

ذره‌ای نیست سوزشان را ساز

روزگاری دل ترا سوزند

تا که کردند یک دمت دمساز

آتشی در دل تو افروزند

کاین وصالست با هزاران ناز

جگرت خون کنند گه ز فراق

گاهی از وعده‌های دور و دراز

بهرشان چند آب رو ریزی

یا گذاری به خاک روی نیاز

دست از دل ز مهرشان بگسل

تا کند در فضای حق پرواز

جای حق است دل بوب از غیر

غیر باطل بود به حق پرواز

حق چنین گفت در دل من فیض

آنچه حق گفت با تو گفتم باز