به دل کاشتم مهر آن طفل جاهل ز راه نظر
به جز طفل اشکم نشد هیچ حاصل ازین رهگذر
کنون در کنارم نشستند طفلان به پهلوی هم
چه طفلان ز خون قطره چند سایل ز دل با جگر
کند طالع واژگون خرق عادت نظر کن ببین
چه دانه چه بر در نگر تخم و حاصل عجایب نگر
نشد نرم ازین اشکهای پیاپی زمین دلش
همانا ز سنگ آفریدند آن دل و زآن سختتر
نه یک جو وفایی نه یک ذره رحمی به بار آمدم
همه سعی من گشت باطل ندیدم ثمر
از آن زلف خم در خم پیچ پیچش به من میرسد
بلاها بلاها قوافل قوافل به حالم نگر
اگر چشم از آن رو بپوشم به تلخی شکیبا شوم
شود کار بر فیض دشوار و مشکل ز بد هم بتر