محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - ایضا فی مدح

وقت کم بختی که مرغ دولتم می‌ریخت پر

بهر دفع غم شبی در گلشنی بردم بسر

از قضا در حسب حال من به آواز حزین

بلبلی با بلبلی می‌گفت در وقت سحر

کاندرین خاکی رباط پرملال کم نشاط

وندرین سفلی بساط کم ثبات پرخطر

ذره‌ای را آفتابی بر گرفت از خاک راه

ساختندش حاسدان یکسان به خاک رهگذر

صعوه‌ای را شاهبازی ساخت هم پرواز بخت

واژگون بختان شکستندش ز غیرت بال و پر

تشنه‌ای را کام بخشی شربتی در کام ریخت

مفسدان کردند کامش راز حنظل تلخ تر

بینوائی راسخی طبعی به یک بخشش نواخت

از حسدهای گدا طبعان رسیدش صد ضرر

بر غریبی شهریاری از تفقد در گشود

در به روی خیربندان بر رخش بستند در

صیدی ازنخچیر بندی بود در قید قبول

رشگ مردودان به صحرای هلاکش دادسر

بود ویران کلبه‌ای از لطف گردون رتبه‌ای

در بلندی طاق دوران ساختش زیر و زبر

قصه کوته ماه ایران میر میران کایزدش

کرد ازبس سربلندی سرور جن و بشر

وز طلوع آفتاب دولتش از فرش خاک

سر به سر ذرات عالم را به عرش افراخت سر

از ترشح کردن ابر کف کافیش داشت

محتشم از پیشتر چشم تفقد بیشتر

آن ترشح بی‌خطائی ناگهان باز ایستاد

و آن تفقد بی‌گناهی گشت مسدودالممر

من نمی‌دانم چه واقع شد که کرد از جرم آن

لطف آن سرور ز جیب سر گرانی سر بدر

و اندر اوقات مریدی جز خلوص از وی چه دید

آن سرو سرخیل افراد بشر از خیر و شر

آن خدنگ اندازی از قوس دعا صبح و مسا

یا نه آن بیداری از عین بکا شام و سحر

یا نه آن بی‌عیب مدحت‌ها که از انشای آن

ذیل گردون پر در است و جیب دوران پر گوهر

یا نه آن بی‌ریب یاربها که از دل بر زبان

نارسیده می‌کند از سقف این منظر گذر

یا نه آن اخلاص ورزیها که اخلاص فقیر

با نصیر ملت اندر جنبش آمده مختصر

بلبل افسانه گو چون پرده از مضمون کشید

بلبل مضمون شنو گفت ای رفیق چاره‌بر

خیز و در گوش دل آن بی‌گنه خوان این سرود

کای ز طبعت جلوه گر اشخاص معنی در صور

آن که در دانستن قدر سخن همتاش نیست

کی معطل می‌کند او چون توئی را این قدر

در تو پوشانند اگر از عیب مردم صد لباس

کی شود پوشیده پیش خاطر او این هنر

کز نی خوش جنبش کلک تو در اوصاف او

می‌رود زین شکرستان تا به خوزستان شکر

وز ثنایش طبع مضمون آفرینش می‌کند

در تن شخص فصاحت هر زمان جان دگر

وز مدیحش کاروان سالار فکرت می‌دهد

کاروانهای جواهر را سر اندر بحر و بر

گر نصیحت می‌پذیری خیز و در باغ خیال

از زلال نظم کن نخل قلم را بارور

وز سحاب تربیت هرچند بر کشت دلت

ز اقتضای خشگ سال لطف کم ریزد مطر

آن چنان رو بر سر مدحش کز اعجاز سخن

از حجر دهقانی طبعت برانگیزد شجر

وز شجر بی‌انتظار مدت نشو و نما

دامن آفاق هم پر گل شود هم پر ثمر

من که بر لب داشتم ز افسردگی مهر سکوت

بر گرفتم مهر و بگرفتم ثنا خوانی ز سر