محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۴

دی به شیرین عشوه هر دم سوی من دیدن چه بود

وز پی آن زهر از ابرو چکانیدن چه بود

گر نبودی بر سر آتش ز اعراض نهان

همچو موی خویشتن بر خویش پیچیدن چه بود

گربدی از من نمی‌گفتند خاصان پیش تو

تیر تیز اندر حکایت سوی چه بود

ور نبودی بر سر آزار من در انجمن

حرف جرمم یک سر از بدخواه پرسیدن چه بود

گر به دل با من نبودی بذر طعنم غیر را

منع کردن وز قفا چشمک رسانیدن چه بود

بزم خاصی گر نهان از من نمی‌آراستی

بی محل اسباب عیش از بزم برچیدن چه بود

گر نبودت در کمان تیر غضب مخصوص من

چین برد ابرو در رخ اغیار خندیدن چه بود

دی به بزم از غیر آن احوال پرسیدن نداشت

من چو واقف گشتم آن خاموش گردیدن چه بود

محتشم را گر نمی‌دانستی از نامحرمان

پش غیر از وی جمال راز پوشیدن چه بود