محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶

کسی ز روی چنان منع چون کند ما را

خدا برای چه داده‌ست چشم بینا را

نشان ز عالم آوارگی نبود هنوز

که ساخت عشق تو آوارهٔ جهان ما را

درون پرده از این بیشتر مباش ای گل

که نیست برگ و نوا بلبلان شیدا را

هزار سلسله‌مو در پیت به خاک افتد

چو بر قفا فکنی موی عنبرآسا را

برای جلوه چو نخل تو را دهد حرکت

جسد به رعشه درآرد هزار رعنا را

به آن تکلم شیرین گهی که جان بخشی

به دم زدن نگذارد کسی مسیحا را

به جز وفای تو درد مرا دوائی نیست

خدا دوا کند این درد بی‌دوا ما را

ز غمزه‌ دان گنه چشم بی‌گنه‌کش خویش

که تیغ می‌دهد این ترک بی‌محابا را

به هرزه لب مگشا پیش کس که نگشایی

زبان محتشم هرزه‌گوی رسوا را