رضی‌الدین نیشابوری » رضی نامه (اشعار نویافته) » قطعات » شمارهٔ ۷

ایا سرفرازی که از ذهن تو

ز اعزاز چون غرب انجم خورد

غریبی که بر خوان جودت نشست

عطارد دوال تعلم خورد

سخای تو بگزیده و خلق و کیش

ز برق غروری تبسم خورد

بسا زخم غمگین‌دل پایدار

ز افعال خلق سر کم خورد

ز هر کاو امید تکرم کنند

همه طعمه‌های تبرم خورد

چو جاهل بود اسب آری سوار

اگر تازیانه زند دم خورد

در این قحط احسان که را قدرت است

که بی‌منتی نیش کژدم خورد

دریغا در این عصر مردم نماند

که تا مردم از قحط مردم خورد

تو ماندی که زهر جهان را رضی

ز بس ذکر تو ترسم(؟) خورد

دلش با گذرگاه احسان تو

چو غنچه غذا از تنسم خورد

هم از کوری و شوربختی اوست

که دردی همی از سر خم خورد

ز بی‌گندمی تا کی آخر چو کشک

رهی کاو بهار دمادم خورد

چو یک جو نیرزد روادار باش

که تا از جناب تو گندم خورد