رضی‌الدین نیشابوری » رضی نامه (اشعار نویافته) » قصاید » شمارهٔ ۴ - در ستایش شمس الدین گوید

ای طالع نگون ز تو تا کی قفا خورم

ای چرخ نیلگون ز تو تا کی فرو برم

روزی به خشم بشکنم این مهر قهر تو

واین پرده کبود تو بر یکدگر درم

از دور تو چه باک چو من قطب ثانیم

وز نحس تو چه بیم چو من سعد اکبرم

من درگهی گزیده‌ام از بهر دفع تو

کاندر پناه او ز .... مصون‌ترم

عالی‌جناب خواجه آفاق شمس دین

کش آفتاب گفت من از تو منورم

از روی شکر گوید این لفظ‌ها همی

آنم که در بزرگی از افلاک برترم

در عالم معانی عقل مرحمم

بر ذروه معالی روح مطهرم

از خاندان علمم و فضل است حجتم

مشکل‌گشای شرعم و عقل است رهبرم

باشد فرود قدر من و وزن شأن من

گر از بنات نعش بسازند منبرم

انصاف را ترازوی عدل است همتم

زاین روی سنگ و زر همه یکسان بود برم

خورشید بدره‌ای که ودیعت برد به کان

در چشم همت آید از ذره کمترم

روشن‌تر است نسبتم از آفتاب چرخ

با سایه تو ... اگر چه برابرم

در چشم دوست از شب قدرم عزیزتر

بر جان خصم صعب‌تر از روز محشرم

ای سروری که این ز صفات تو شمه‌ای است

از شرح آن زبان قلم شد معنبرم

شرم آیدم که گویم در عهد چون تویی

من بی‌گناه خسته چرخ ستم‌گرم

گر دعویی کنم که چو من نیست در سخن

بس باشد این قصیده گوایی به محضرم

دستم به تیغ قهر قلم باد گر برات

جز نام اشرف تو کند نقش دفترم

بعد از خدای عز و جل اعتماد من

بر اهتمام توست نه بر چرخ اخضرم