ز من محتسب را بگوی این رسالت
که کس چون منی را به خود برگمارد
به دست مزاج دست آن حریفی
که پیشانی شیر طبعم بخارد
که زاو باشدم علم یا جاه یا زر
دل آن را از او پس گرانی ندارد
تو زن غر چه داری که از بهر آن را
کسی از تو بیخردگی درگذارد