ای اختیار دولت و دین کز کمال قدر
گر خواهیی قدم ز فلک در گذرایی
با آز خلق جود تو را عشقبازیی
در شمع جان حدیث تو را خوشگواریی
الفاظ تو ز خاطر شعلهفشان تو
از آتش آوریده چو تیغ آبداریی
آن را که نوک خنجر تو بیهشانه داد
تا صبح محشرش نبود هوشیاریی
هرگز به زرفشانی و دُرباری تو نیست
همسان تیر ماهی و ابر بهاریی
با جور و ظلم چرخ چرا بایدی که تو
او را ز زمره خدم خود شماری
دردا که ابر رنج و عنا نیستی تو تا
بر دیگران چو بخشی بر من بباریی
از حد گذشت خستگی من چه باشدی
گر یکدمم به مرهم لطفت سپاریی
واین حال را که دهر ندارد چو من اگر
با لطف خود چو فرصت یابی بداریی
چرخم همی براند لطفت بخوانَدی
وایام میفرو بَرَدم تو برآریی
فضلی است سخت وافر لطفی نمایی
خاکی است نیک منبت تخمی بکاریی
دل نیست و هستم از همه کس دردهای دل
غم هست و نیستم ز کسی غمگساریی
نه در نوانیم ز یکی دوست قوتی
نه در حوادثم ز یکی یار یاریی
گاهی دلم چو برق بر آتش نمایی
گاهی چو ابر چشمم در آب کاریی
گاهی چو کان فتاده در زیر تنگیی
گاهی چو گنج مانده در خاکساریی
هر آه من فروغ دگر نوع آتشی
هر عضو من مکان دگر نوع زاریی
گردون به کار تربیت من کجا رسد
تا در زمانه مانده بود نابکاریی
من نور چشم فضلم اندر حجاب عجز
موقوف مانده تا تو کنی دستکاریی
هر چند تو امیر شکار شهنشهی
در دام تو کم افتد چون من شکاریی
در مدح تو گرم نکند مرگ خاکبوس
بر نظم بادپای نمایم سواریی
ور فی المثل برابر خورشید داریم
حاشا که منقطع شوم از تو به خواریی