امیر اجل کبیر موید
که پیرایه ملک صاحبقرانی
شهنشاه طمغاج خاقان عادل
که آراست ایوان و بخت جوانی
به کسب این مراتب میسر نگردد
ولیکن فتوحی است خود آسمانی
که دیده است عوری چو تیغش که هر دم
وحوش حهان را کند میزبانی
از آن پاسبان جهان تیغ او شد
که هندویپیشه کند پاسبانی
تو گر هیچ دلداریی کرد خواهی
که دارم به آن منتی از تو جانی
به فرصت دعا و زمینبوسی من
به آن بارگاه معظم رسانی
حدیث غم خویش بیطلعت تو
چه گویم چو تو آگهی از معانی
ز دس غم و فرقتت هر سحرگه
همی اشک لعل آیدم دوستگانی
چو اندوه فرو برد دندان به کارم
به جز یاد تو نیست زیر زبانی
ز تو خود گله نیست لیک ار بخواهی
کز این بیشتر پرسیم هم توانی
ایا رسم تیر تو قلعهگشایی
ویا شغل تیغ تو گیتیستانی
همانا که با علم تیغ تو باشد
به روز قیامت بقا جاودانی
توقع چنان است از حسن خلقتت
که رشک صبا شد به عنبرفشانی
که بر خاطر عاطر تو نگردد
فرامش فرو اغلنم از معانی
چنان به که آنگاه آری که بر وی
تمامی مراد دل خود برانی
که از باغ کس دست مالیده نآلرد
بر دوستان دسته گل نشانی
ز روی وصیت برای امانت
بر آن خاطر و طبع کردم گرانی
وگر چند در لجه خلج و غز
به تو جز خیانت نباشد گمانی
فرا و اغلم و تو و آن گه امانت
چه وقت آید آخر ز گرگان شبانی
به این طیبت و مثل این میگذارم
به صد حیله بیلطف او زندگانی
وگرنه چو محروم باشم ز لطفت
مرا جای طیبت نباشد تو دانی