زهی سرفرازی که با پایگاهت
میسر نشد چرخ را دستیاری
چو شمشیر تو دست مردی نماید
بقا را نماند سر پایداری
کجا استواری زخم تو آید
حدیث بقا نآیدم استواری
چو در حرب پشتت کمانت به خم شد
عدو را چه روی است جز روی کاری
فلک پیش تو لاف رفعت همی زد
تو ساکن نشسته زهی بردباری
هنر را چه باید که تو آن ندانی
شرف را چه باشد که تو آن نداری
جا را ز انعام تو نام توزی
هنر را ز اکرام تو حق گذاری
فراخ از ذکای تو شد آن معانی
که با فهمها میکند نیک یاری
به حق رهی جرمهای زمانه
گذشته است از آن حد که اندر گذاری
زهی بیکف تو به دریا قناعت
یکی کار یکبارگی اضطراری
چو شد تیره روزم سزد گر بتابی
چو شد تشنه کامم سزد گر بباری
کز این سنگدل چرخ هستم به حالی
که مر سنگ را آب آید ز زاری
نه امید شادی و نی طاقت غم
نه روی عزیزی و نه برگ خواری
فرو برده سر منتظروار تا تو
مرا بو که یک روز کاری برآری
سزد گر میان بندی آخر به کارم
چو اقبال را در میان و کناری
عروس مدیحم جمالی ندارد
که او را کند چون تویی خواستاری
گلیمی چه باشد مر آن را که یابد
هزاران لباس ثنای هزاری
ولیکن تتو آن کن که لایق نماید
به آن پاکعرضی و صافیعیاری
که گر چه نیاید ریاض شکفته
نماید صبا عادت مشکباری