بزرگوار جهان پادشاه شرع که هست
ز عقد و بسطت تو هر دو کون یک دانه
فلک بسوزد و پروانهوار اگر نکند
هر آنچه رای رفیع تو داد پروانه
گمان برند که مر خنجر سخاوت را
به جز کف تو فسان نیست اینت افسانه
نماند به نزد خرد مر کلید روزی را
به جز انامل گوهرفشانت داندانه
مگر قضای ازل بس با تو پیمانی
که رزق را نبود جز کف تو پیمانه
از آن چو فانه به سر برخورد عدوت که هست
به هر دلی در دشوار گنج چون فانه
مرا بزرگا از جور چرخ آینهفام
جگر شده است به صد شاخ چون سرشانه
ز جام مهر تو خود مستم و نمیترسم
که گردم از ستم روزگار دیوانه
رسید گرما لشکرکشان و کهتر را
همان سر پل بازارچه است کاشانه
پیادهام به هنر ور نه شه مرا بگذار
چو شاه مات شده سال و ماه بیخانه