ای سخای تو فزاینده هر کاسه رزق
وای دهان تو گشاینده بربسته گره
حاجت از ذات تو خیزد نه ز مال و نعمت
جود از طبع تو زاید نه ز احسنت و ز زه
با سخای تو سخن راندهاند از دریا
آخر از بهر خداوند یکی یاری ده
چرخ را همره خود خواندی آری آن رفت
بحر را باری با فیض کف خویش منه
به ستوه آمده تو از من مخلص وآنگاه
همچنان نزد و میآیم من خیره سته
در چراگاه سخای تو چو اکنون ره یافت
کیسه لاغر من زودش بینی فربه
کار دهقانی من گر ز تو چون تیر نشد
نوان دید کمان گله بر خیره به زه
ده و دهقانی چه کنم چو مرا جود تو هست (؟)
ای مرا جود تو از صد ده و دهقانی به