خدایگان شریعت بزرگ عرصه شرق
که دست نطق مرا مدحت تو شد یاره
بلای عشق ثناهای توست گر نه مرا
ز شعر گفتن بیطبع شعر چه چاره
ز کارخانه طبعم سماع کن دو سه بیتت
و گر چه نیست مرا طبع و ذهن این کاره
زهی ز شربت بذلت دماغ حاجت مس
زهی ز ضربت عدلت دل ستم پاره
میان خیمه ملک از شهامت تو ستون
به گرد عرصه دین از حمایتت پاره
به سان مومی در دست التماس ولیک
گره نمودی از صلب خویش چون خاره
ز بهر نسبت خدمت درست کردن خویش
مگر که چرخ و قمر داد مر تو را یاره
از آن وثاق که غم در دل رهی میداشت
به یمن این طربافزای تو شد آواره
امید مقدم او بازداشتش ور نه
در این امید کهن گشت چرخ نوباره
بسا که بود مر امید این سعادت را
سپهر منتظر و روزگار غمخواره
من و تو را خبر اکنون همی شود ور نه
ز شرم لطف تو جان رفتته بود صدباره
به مهد رفت ز بستر بلی وطن نکند
به هیچ برجی دائم نجوم سیاره
ستاره گویی اندر خم هلال افتاد
چو از فراش خرامیده سوی گهواره
سر صدور جهان شاه شرع سیف الدین
که هست دست سخن را ثنای او یاره
تو راست دولت طفلی که میسزد زانصاف
مجره فلکش تار زنگ گهواره
نه جز مواهب تو در زمانه دانشدوست
نه جز مکارم تو در جهان هنرباره
ز رشک قدر تو ای بس که بر بهانه دور
همی بپیچد بر خود سپهر بیچاره
به آن امید که بر جود تو رسد دریا
به اسم موج زند دست و پای همواره
غلام دست چو ابر توام که صیت سخاش
چو ابر دارد از باد زیر ران باره
هنر ز تو طلبم چون سرای دانش را
به جز جبین مبین نیست در شاره
به جای عیش خورد زخم تو مخالف تو
غلام زهرهجبین است و نیش جراره
عدو به باد دهد خویش را چو گل هر چند
چو لاله گرد خود از خون دل زنده تاره
مرا به لطف خود این بار مرهم افزون کن
که نیست درد من این بار همچو هر باره
منم که گر بکشم موی خویش برجوشد
هزار چشمه مهرت ز زیر هر تاره
دو دیدهای اس مرا در فراق که مپرس
دو دیده چه که بر جوش خون چو فواره
سرشکپیشه مرا دیده در فراق و من تنها
کجایی آخر ای صبر رفته آواره
غمی از این نسق آنگه مرا ز چندین دوست
نبود هیچ کس غمگسار و غمخواره
ز چرخ اطلسم امید نبود و گه گه
گرم دهد ز دل دوستان دهد خاره
همی ندانم تا فرقت جناب تو را
چگونه سازم درمان و چون کنم چاره
زمانه پاره نگیرد وگرنه میدارم
دلی ز حسر دیدار تو به صدپاره