ای کوکب جلال که هرگز دمی مباد
بر آسمان رفعت و جاه احتراق تو
گر آب حادثات بگیرد همه جهان
از رفعت و علو نرسد تا به ساق تو
ماهی نهای تو بر فلک دین که تا به حشر
در خاطر زمانه بگردد محاق تو
در کارها بسا که تردد کند فلک
تا بر چه و کدام بود اتفاق تو
هر لحظه بعد ربیت تو سایلی رسد
آخر فتاد یک سخنم بر مذاق تو
دانای راز داند صد را که هر شبی
با من چه کارزار زار کند اشتیاق تو
دانی چگونه باشد جفت سرشک خون
دیده که بیتو بیند طاق و رواق تو
باز آ که از لقای تو روشن کند رهی
چشمی که تیره گشت ز گرد فراق تو