زندگانی پادشاه شرع سیف دین حق
باد در عز و شرف تا هست امکان زیستن
کار طبع پاک او شادی و عشرت راندن است
شغل دست راد او با بذل و احسان زیستن
زندگانی چون بود بیطلعت میمون او
مرگ بسیاری به نزد عقل به زآن زیستن
هیچ گوید کآن دل خوکرده با الطاف ما
چون تواند در کف صدگونه حرمان زیستن
ای خداوندی که اندر ظل جودت آز را
مینیاید پیش از حرمان هراسان زیستن
بر در جودت وطن دادم امید خویش را
تا شود تر چشم از این با بحر و با کان زیستن
هر امل را گرچه خرجی هست بیرون از حساب
نیست وجهی جز بر جود تو مهمان زیستن
آخر از بهر خدا این بذل و جود هر دریت
وقت آن آمد که بگذارد پریشان زیستن
کی تواند بحر و کان این خرج را بردن به سر
گر به این رادی بخواهی تا به پایان زیستن
چند نظمم را کنی عالی به جود خود بمان
کار قدر توست آن بر چرخ و کیوان زیستن
تا حیات مدح تو از آب نظمم شد پدید
شد مبرهن خلق را از آب حیوان زیستن
روشن از صیت تو میگردد که تا روز قضا
چون توان با منت این چار ارکان زیستن
زندگی اندر زبان خلق باشد سروری
خود تواند هر خسی در کاخ و ایوان زیستن
هر که در پیشت به خاک اندر نغلتد همچو آب
همچو آتش مر ورا در سوختن دان زیستن
صد عنایت یابد از امید میمونطلعتت
تا شود در غیبتت با مرگ یکسان زیستن
همچو کوره هر که باد از جای دیگر میخورد
بایدش سر کوفته مانند سندان زیستن
مینداستم تصور کرد با خود پیش از این
قصه یعقوب و آن در بیت احزان زیستن
تا فراق صدر تو ناگه مرا تعلیم داد
با کمال درد بر امید درمان زیستن
بر زبانم چون ثنای توست با من چرخ را
تا لب گور از چه روی است این به دندان زیستن
بنده را این بار تعذیب دگر کن جز فراق
زآنکه بیلطف تو چندان نیست آسان زیستن
زنده با لطف تو باشد این رهی وامثال او
کار خرمردم بود از آب و از نان زیستن
بنده را دانی که خوش نبود فراق صدر تو
لیک نتواند به جز بر حکم فرمان زیستن
تا به این غایت که این رحلت بیفتاد اتفاق
ظن نمیبردم که بیلطف تو بتوان زیستن
بنده معذور است اگر بیلطف تو نزید از آنک
این رهی را رسم کم رفته است بیجان زیستن