صدرا اگر ز خدمت تو دور ماندهام
والله ز چشمزخمی بیآن هوس نیم
پرسند هستی از دل و جان بنده فلان
پرسش چه حاجت است از این حال پس نیم
لفظ شریف رنجه چه داری به نثر در
من بنه با دو چشم گهربار بس نیم
ای کاش طاقت نفس استی تن مرا
دربند همدم و طلب همنفس نیم
در پای مال فرقت صدر رفیع تو
گر چه ز مال و خواسته با دسترس نیم
منت قناعتم را کز گنج بیقیاس
در زیر بار مکرمت هیچ خس نیم
گر نیست پشت پوش بنفشم چو لوبیا
بیپوست روی باری همچون عدس نیم
در موکب قبول تو یک خرسوار نیست
کز وی به صد هزار منازل سپس نیم
بر بنده تنگ شکر لفظت فراخ دار
طوطی اگر چه نیستم آخر مگس نیم
من لاف میزن از تو و کس خود بدان که من
در بارگاه دولت تو هیچ کس نیم