غیاث خلق و شهنشاه دین که برسودم
اگر چه خاک درت را به جان خریده کنم
به صد جهان نفروشم چو عنکبوت اگر
به قصر مدح و بر خانهای تنیده کنم
چو اضطراب کند آز من ز بهر عطا
ورا به وعده جود تو آرمیده کنم
ز حرص مدح تو بس فکر زاده خاطر
که دادهام به تو زآن پیشکش رسیده کنم
ز نکتهای است که بر غیبه مروت توست
اگر لباس غنا گه گهی دریده کنم
گلی است نظم که زاو در گلابخانه طبع
ز بهر مدح تو صافی همی چکیده کنم
به صد هزار لطیفه گذر کنم وافزون
که تا سرای مدیحت یکی گزیده کنم
دلم به سوزن غم خسته باد همچو جگر
ز آستانه تو پای اگر کشیده کنم
محال باشد چون بر در تو بارم گفت
اگر هوای در هیچ آفریده کنم
خدای داند صدرا که عمرها باید
اگر حکایت درد دل رمیده کنم
هلال حلقه این در گرفته از پیری
هلالوار قد خویشتن خمیده کنم
اگر نبینم لطف از تو دیده انگارم
و گر جفا شنوم از تو ناشنیده کنم
مرا نه بس بود این مرتبت که بار دگر
غبار موکب تو توتیای دیده کنم