رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۴۹

مرافعت که کند قصه من محروم

به بارگاه شهنشاه عالم عادل

ز من که گوید که هیچ وقت نادیده

بحار مجد تو را دیده خرد ساحل

ز بحر جود تو آز و امل شده سیرآب

ز تیغ عدل تو جور و ستم شده بسمل

هر آن حسام که القاب تو کتابه اوست

ز بهر خدمت او حرب کرده جان با دل

اگر ملازم خدمت نیم به تن شبب و روز

به دل ز مدح شهنشاه نیستم غافل

من آن کسم که ز بس سحر در مدایح شاه

نهفته دارم در هر لطیفه صد بابل

هر آن که داشت وجوهی قدیم در دیوان

ز جود شاه یکی را دو می‌شود حاصل

محقری که مرا هست اگر نخواهد شد

از آن زیادت باری نگرددی باطل