مرافعت که کند قصه من محروم
به بارگاه شهنشاه عالم عادل
ز من که گوید که هیچ وقت نادیده
بحار مجد تو را دیده خرد ساحل
ز بحر جود تو آز و امل شده سیرآب
ز تیغ عدل تو جور و ستم شده بسمل
هر آن حسام که القاب تو کتابه اوست
ز بهر خدمت او حرب کرده جان با دل
اگر ملازم خدمت نیم به تن شبب و روز
به دل ز مدح شهنشاه نیستم غافل
من آن کسم که ز بس سحر در مدایح شاه
نهفته دارم در هر لطیفه صد بابل
هر آن که داشت وجوهی قدیم در دیوان
ز جود شاه یکی را دو میشود حاصل
محقری که مرا هست اگر نخواهد شد
از آن زیادت باری نگرددی باطل