کریم شرق و بزرگ زمانه نورالدین
که شد بنای بزرگی به سعی تو معمور
ثنای اهل هنر بر مکارمت موقوف
معاش خلق جهان بر مواهبت مقصور
چو لعل بینی خورشید بامداد بدانک
ز جام مهر تو شد چشم آسمان مخمور
طفیلی است غبار سم سمندت را
به سوی مردم دیده چو بار یابد نور
رجا به چشم توقع نگاه کرد به کان
چنین بود چو به احسان تو شود مغرور
عدوت شربت دمهای سرد گو درده
که شد ز شعله بأست تن جهان محرور
از آن بایستد به پیشت چو چنگ بر یک پای
که نیست در سر او مغز چون سر تنبور
اگر نه مشرب جودت بدی بسی خوردی
رهی ز دست امید جهان شراب غرور
چو مشک اگر بنهم جان بر آتش مهرت
سپید و سرد بود نزد عقل چون کافور
حدیث غفلت خود نزد تو نمیدانم
به نزد خویش نیم باری اندر این معذور
همه مسافت یک هفته راه و آنگه من
نشسته ساکن و فاراغ ز خدمت اینت صبور
مرا اگر ز سعادت نصیبهای بودی
نبود می ز جناب تو یک نفس مهجور
ولیک نیک نوشت این که پیش مینکشد
لباس کوته اعمار را طراز سرور
گرم سعادت قرب جناب عالی نیست
دعا و خدمت صدر تو میکنم از دور
لباس دوستی من چنان نبافتهاند
که هیچ گونه خلق گردد از سنین و شهور