ای خداوندی کز تربیت شامل توست
این قدر قیمت و قدری که هنر میباید
مهر چون تیغ زند بر سرکه چون او را
جز نه پیش در تو بستهکمر میباید
بنده را آرزوی لفظ تو میننشیند
گر چه آنجا بر ما نیز شکر میباید
دیده جایی مگر از خاک درت یافت نشان
کاشکی بررسدی تا چه قدر میباید
گر نمیماند غمهای قدیمیم رواست
چون به اقبال فراق تو دگر میباید
بارها کرد فراق تو مرا قصد به جان
لیکن امید ملاقات تو در میباید
بنده تا غایب شد طلعت فرخنده تو
که از او یابد نوری که بصر میباید
هر که را روی همی بیند میبیند زرد
هر که را دیده همییابد تر میباید
یک سر سوزن روزیش مبادا ز طرب
هر که او رشته این غم را سر میباید
کم شمردن ز رهی جرم شمردی آری
بنده از جمله احوال خبر میباید
صد نویسم نه ییک از دل و جان گردانم
که ز مولانا تشریف نظر میباید