دلی داشتم فارغ از از اضطراب
ندانم چه افتاد کآشفته شد
چو اندر شب دیرباز فراق
مرا بخت بیداردل خفته شد
بسا در اشکی که از چشم من
به جاروب مژگان به رو رفته شد
ز در سرشکی چه رانم سخن
که در غیبت صدر تو سفته شد
چو گفتن که دورم ز خاک درت
همه رنجهای جهان گفته شد