رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۱ - در ستایش بدرالدین گوید

سر اشراف بدرالدین که دائم

بنای مکرمت آباد دارد

سخای خاک بازارش همیشه

حدیث نیستی را یاد دارد

فلک می‌زیبدش منصب ولیکن

جهان خود عادت بی‌داد دارد

در آن مانده است تا چکند که یک دم

دل دلخسته‌ای را شاد دارد

خداوندی که اندر سلک منت

چو من صد بنده و آزاد می‌آرد

فرامش کرد مرسوم من آری

یکی تن چند کس را یاد می‌آرد