جمال دین و هدی پشت خلق و روی زمین
که کار بنده به جاهت بر آسمان میرفت
جدا فکند مرا از تو گردش گردون
مرا به گردش گردون خود آن گمان میرفت
ز درد رفتن تو صد هزار دل میسوخت
ز عشق آمدنت صد هزار جان میرفت
حدیث خوشدلی چه بقای آن یابم
که باز دست تو بوسم سخن در آن میرفت
در انتظار تو دل هر چه دیده را فرمود
ز تاب اشکفشانی همه بر آن میرفت
صبا به خاک درت هر کجا نشان میداد
دل امیدپرستم بر آن نشان میرفت
همه دعای تو بد هر چه بر دلم بگذشت
همه ثنای تو بود آنچه بر زبان میرفت
نشسته من به سمرقند در لطایف تو
مناقب تو به گرد همه جهان میرفت
به دست باد ندادم پیام شوق که او
ز بار عطر ثناهای تو گران میرفت