رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۱ - در ستایش نورالدین گوید

پای مرد امل اهل هنر نورالدین

رحمت دردسر و رنج رهی کمتر هست

خاک درگاه تو از خون دلم روز وداع

هم از آنگونه که من مانده بودم تر هست

لفظ شیرین تو در تربیت حال رهی

همچنان غیرت و درد حسد و گوهر هست

زائران را ز درت جنت دانم که بود

سائلان را ز کفت قاعده کوثر هست

بهر من بود تو را ساخته کاری گر بود

وز پی توست مرا سوخته جانی گر هست

اندر این نیست نگیری که به من بر هر دم

بی‌تو از چرخ دو صد واقعه منکر هست

اختر فضلم و بی‌نورم می‌باید زیست

نه همانا که بر این اختر هیچ اختر هست

زود می‌پرد سوی دل من باز فراق

مگرش وصلی از عزم تو در شهپر هست

گه گه از کوه هوس در جر غم می‌افتم

بی‌توام باد حرام ار به جز آنم جر هست

نه از آن است که چون من سخن‌آرایی نیست

آنچه در باب منت از لطف بی‌مر هست

محض عشق است تو را بر من مخلص ور نه

در جناب تو به از بنده ثناگستر هست

آفت عشق ثنای توست ارنه ولله

که مرا فکرت با این تن و جان در خور هست

گر از شعر بدم نیز سفینه بکنی

باری از روی گرانی ز در لنگر هست

ای تو خورشید سخا زر چه کنی ارکان نیست

چون ز خورشید همی گردد در کان زر هست

هر که را لطف تو می‌نکند آبی والله

که چو آتش به جز از خاک اگر بستر هست

تا سر دار کی آراید حالی باری

خصم زیر لگد حادثه چون منبر هست

ابر از آن پیش که مر دست تو را آوردند

ظن همی بودی مسکین که به کاری بر هست

مرد را تو به هر آن وصف که تعریف دهی

بخت از این نکته کند بحث گران گوهر هست

عالم تنگ که باشد که جناب تو کند

خود همه عرصه او بیش ز بحر و بر است

تا که را شاخ قبول تو دهد روزی بر

صد دل آویخته در هر طرفی چون بر هست

آنچه از خلق تو اندر سر نیلی قبه دست

والله از مشک اگر در سر هر مجمر هست

کردی از لفظ خجل زر تر و گوهر را

جایی این زر و گهر نیز آخر شکر هست

شعر تو چون که کله گوشه نساید بر ماه

چون ز معنیش مه اندر سر چون معجر هست

نیست اندازه کف فیض سخای کف تو

جایی از بحر و ز کانش مددی بنگر هست

هر چه داری ز زر و گوهر امروز بده

گر سخا را مدد ثروت یاری‌گر هست

زر و گوهر چو نگه داری باید خون خورد

نبود گوهر از آن بیش که در خنجر هست

ای خداوند که تا خاک درت می‌باید

سر نگوید که به عالم بخور افسر هست

پنج ماه است که لطف تو به من ناظر نیست

هم تو قاضی باش این واقعه مستنکر هست

مدتی شد که نمی‌بینم انعام تو را

کاش معلوم کنندی که به شهر اندر هست

با منت آمدنی نیست به دل ور نه مرا

هر چه باید ز پی خدمت تو دیگر هست

هم رهی دارد دلبستگی خدمت تو

هم تو را دست‌رس تربیت که‌تر هست

غم تو ببود مر این مخلص را تا دل بود

بر خطت باد مر این خادم را تا سر هست