ز آستانه مخدوم من مجیرالدین
دو ماه شد که کسم پرسشی نیاورده است
چرا به عرصه نسیان گذاردم ضایع
از آن نسق که رهی را به لطف پرورده است
به دست حرمان چونم دهد چو میداند
که بنده با لطف او چگونه خو کرده است
ز عشق حضرت عالیش مردم و هرگز
نگفت کس که فلان مرده است یا زنده است
چه کردهام که ز من زاین صفت برنجیده است
چه گفتهام که ز من زاین نسق بیازرده است
ایا خجسته بزرگی که جود را امروز
دو دست توست که دست از هزار کان برده است
هزار بحر سخا یک زمان نیارد بود
در آن مقام که دست تو پای بفشرده است
به آن خدای که میمون همای عاطفتش
بر آفرینش من پر و بال گسترده است
ز نقش بینی بر او چرخ مهره و شب
که نقش کین خلافت ز سینه بسترده است
همیشه خادمت آزاده بوده است و کنون
به دست این کرم و این نوال تو برده است
عزیز دارش اگر چند خوارمقدار است
بزرگ دارش اگر چند نیکبیخرده است
به پیش علم قدیمش گشاده چهره ابد
هر آنچه در نظر عقل خلق در و پرده است
که گر به تلخی جام فراق خدمت تو
دلم ز دست قضا هیچ شربتی خورده است