بزرگ آل پیمبر لقب نمیگویم
که اسم پاک تو خود افتخار القاب است
حدیث شوق من و قصه فراغت خویش
به جد سماع نماید که این نه زآن باب است
سرشک لعل من اندر شب سیه تابان
چو تابش نسبت در میان انساب است
ز جور آن که چو عناب سختدل گشتی
رخم همیشه پر از چین چو روی عناب است
ز دست هجر گریزان شدم مرا دریاب
که دوست از پی روز گریز در باب است
تو گر جدایی از این دوست مسکنت باری
جناب شاه عدوافکن ظفریاب است
مرا نه دوست به حاصل نه خدمت خسرو
کدام دل را با این دو درد و غم تاب است
شهی که پیکر مریخ مر سنانش را
به روز دفع نوایب ز جمع نواب است
به پای صولت خود کوفت قلب لشکر خصم
تو گویی که مگر قلب دست قلاب است
زمانه از دم سرد عدوش در سرماست
برای این ز فلک در لباس سنجاب است
گداخت توزی از ننگ صحبت مهتاب
ز بهر آن که رخ حاسدش چو مهتاب است
بس است مشرق باز آمدن به مدحت تو
که مدح شاه یکی بحر در نایاب است
ایا گرفته ز اسلاف خویش اخلاقی
که حسن ذکرش تا حشر فخر اعقاب است
سحرصفایی و پیش نجوم انسابت
هر آن که نور فروشد چو صبح کذاب است
عدوت تا نشود کشته منفعت ندهد
که او گران سبکسار همچو سیماب است
تو آفتابی و با تو هر آن که روی نهد
رخش ز ناخن غم خسته چون سطرلاب است
مرا که آبخور هر کسی نکو دانم
مزن مغالطه کز تو دلم پر از تاب است
نبشتهای که به محراب بودهام به دعا
چه ظن بری که مرا چشم عقل در خواب است
تو خود نویسی لیکن همه جهان دانند
که آن بزرگ نه مرد دعا و محراب است
مقام تو به سر آب یک دو ماه بود
دگر همه وطنت در جوار احباب است
مرا همیشه از این دیده سرشکافزای
به هر وطن که اقامت کنم سر آب است