ثانی سایه یزدان که چو نو خورشید
به کرم ذکر تو در کل جهان منتشر است
خلق در سایه انعام تواند آن خصم است
که چو چه سایه او بر تن او مقتصر است
نیست خلقت چو صبا عطرربا از هر جای
بلکه همچون گل و چون مشک هم از خود عطر است
بدسگال تو گریزان بود اندر ظلمات
راست چو آتش موسی و جواب خضر است
به صبر چاشنی دادند از عیش عدوت
صابری کرد بر آن نامش از اینجا صبر است
کارگر دست تو مانده است در آفاق و جز آن
هر که در جود و سخا دستی دارد خدر است
کرم توست کز او خیری خیزد دیگر
هر چه اقطاع امید است همه منکسر است
چرخ میکرد جفا لیکن چون نسبت من
به جناب تو ندانست از آن معتذر است
گر چه داده است به تو شاه سپهسالاری
واین مثابت به تو و دولت تو مفتخر است
در سپهسالاری چندین منمای درنگ
که تو را رتبه شاهی به در منتظر است