زهی یگانه عالم که کردگار آراست
به لطف طبع عزیزی و فضل مکتسبت
لقب نگفتمت آری از آنکه مانع شد
شتاب شرح نیارد تو را غم از لقبت
ز شعر عالی تو بر سپهر آن گه من
به خاکهای در از شوق میکنم طیبت
ملوک را زر و سیم و خزانههای گهر
بسا که خاک نهاده است لفظ چون رطبت
ز جان نمایی کالفاظ توست من بر تو
همی بترسم هرگه که میرسد به لبت
کناره گردون هر شب چنان پر از گوهر
ز چیست دانی از موج فکرت به شبت
مراغه میکند از شوق تو به خاک اندر
مراغه نام از آن یافت منشاء نسبت
شنودهام که تقدم نمیکنی بر چرخ
چنان مکن که مذلت فزاید از ادبت
لطیف شیوه شعری و بوالعجب طرزی
که گشتهاند خلایق رهی به آن سببت
جهان بگردد آری جهان چو مهرهوش است
شگفت نبود در دست شعر بوالعجبت