ای مجیرالدین ای بنده قدرت گردون
واین همی دارد از گردون خشنود مرا
لطف تو که در اکرام بهانه جوی است
بس که پیش کف کانبخش تو بستود مرا
کم بدند الحق بر دفتر تصدیع تو خلق؟
که جفا و ستم چرخ درافزود مرا
قدر من بنده تو دانی و به جز تو در دهر
هیچ مکرم به گز عقل نپیمود مرا
تهمت بر توام هست و چو زاین بگذشتی
منت نعمت کس بیش نیالود مرا
طول و عرض دگران من چه کنم این دانم
که دل خسته به جز از تو نیاسود مرا
زآن گذشت آب من از سر که فراقت دائم
دارد آتشش پای از درد تو چون دود مرا
گر جگر سوزم یا جان به لب آرم میدانک
هر چه زاین باب رود مهر تو فرمود مرا
میزیم با غم دوری تو گویی جایی
هست امید ملاقات تو بس زود مرا
کار با درد جدایی است که چون پیش آمد
پس از این عشوه امید تو چه سود مرا
عمر من گر که بساید پس از این چرخ رواست
آنچه در پای بد از عمر چو بربود مرا
میشنیدم که بود آخر بیماری مرگ
واین سخن نیک حقیقت میننمود مرا
تا پدید آمد در آخر بیماری من
رفتن تو که ز صد مرگ بتر بود مرا