رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳

دیدی که مرا چرخ ز صدر تو جدا کرد

تا در حق من چرخ چنین قصد چرا کرد

افتاد دگر باره به دست غم و فرقت

جانی که مرا خدمت صدر تو عطا کرد

دی دیده من قدر لقای تو ندانست

چون لاجرمش خون دل امروز سزا کرد

بر درد دلم رنگ رخم را سجلی دان

کآن را مژه از خون جگر نیز گوا کرد

از صدر تو گر صبر همی کردم از این پیش

آن عادت و خو ماندم و آن شیوه رها کرد

بی‌حضرت تو چرخ مرا یافت که با من

زاین‌گونه ستم راند و از این نوع جفا کرد

نی دور نبایست شدن از تو به شمشیر

آن کز در تو دور شد این بنده خطا کرد

ای آنکه مرا لطف تو در عین طرب داشت

وای آنکه مرا جود تو با برگ و نوا کرد

بی‌رو و ریا من کرم از طبع تو دیدم

بیرون ز تو هرکس که کرم کرد ریا کرد

افروخته رای تو نوری که قمر داد

وآموخته خُلق تو لطفی که صبا کرد