رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » ترجیعات » شمارهٔ ۲

اگر امروز دلدارم چو دی سرمست برخیزد

دل پردرد من از صبر و هرچش هست برخیزد

مرا دی تا به شب باری ز جودش دست بد بر سر

که داند تا خود امروز از کدامین دست برخیزد

شبی خواند به هر عمری و چون رفتم برون راند

دمی آید به هر سالی و چون بنشست برخیزد

دلم خود رای گم کرده است اندر کار او ور نه

ز راه ناوک چشمش چو بیرون جست برخیزد

غلام آن جناب پای سیم‌اندام دل‌دارم

که از هر طره مشکین پنجه شست برخیزد

قبا را دوست می‌دارم که چون بگشود بنشیند

ولی خصم کمر بستم که چون بربست برخیزد

نسیم خلق را شاه شرع شد بوی سر زلفش

که از اطراف بحر و بر همی پیوست برخیزد

خداوندا فلک در جنب قدر تو زمین بادا

غلام توست دور چرخ و تا بادا چنین بادا

اگر صد همچو من گرد هلاک او را چه غم دارد

که نه عاشق نمی‌یابد نه که دل‌‌خسته کم دارد

تو گوی ای اشک با دل‌دار حال این دل خسته

که من می‌گویمش لیکن مرامی متهم دارد

همی جان خرابی را ز لعل او نظر دارم

وگر چون زاین گذشتی جمله خطش در قلم دارد

همیشه چشم من مانده است اندر تاب روی او

از آن در تاب خورشیدش همی دارم که نم دارد

به جرم ان که من کمتر همی دارم درم الحق

چرا از غم رخم پرچین چو رخسار درم دارد

درم گر نیستم دارم خداوندی که هم چندان

که زوارش رجا دارند صد چندان کرم دارد

خداوندا فلک در جنب قدر تو زمین بادا

غلام توست دور چرخ و تا بادا چنین بادا

گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمی‌دانم

وز این آشفته بی‌دل چه می‌خواهی نمی‌دانم

تو را بر کار خود یک لحظه دل‌سوزی نمی‌دانم

تو را از درد خود یک روز آگاهی نمی‌دانم

از آن چون ماهیم بر تابه و چون ماه بر نقصان

که همچون روی تو از ماه تا ماهی نمی‌دانم

برای آن همی سازند هر کس چاره‌ای و من

به جز سوز دل و آه سحرگاهی نمی‌دانم

چو خیمه‌ مانده‌ام پیش تو بر یک پای همواره

از این به خدمت ای مه روی خرگاهی نمی‌دانم

از آن نزد تو زاین سان خوار ماندستم که با دولت

به سوی صدر شاه شرع همراهی نمی‌دانم

خداوندا فلک در جنب قدر تو زمین بادا

غلام توست دور چرخ و تا بادا چنین بادا

دلا دریای گوهربخش و ابر درفشان را دان

نه زاین‌ها هیچ نگشاید کف صدر جهان را دان

بلی دریا و کان و ابر و خورشید و مه تابان

همی ورزند هر یک جود لیکن تو همان را دان

تهی شد کیسه غنیت بران جود پر دل شو

سبک شد پله ثروت همان بذل گران را دان

نمی‌ترسم ز چرخ پیر بر اقبال او هرگز

اگر چه پیر با مکر است و دستان هم جوان را دان

مرا با فسحت صدر و علو او که می‌گوید

که تو عرض زمین را بین و اوج آسمان را دان

چو دیدی آستان او چه خواهی کرد گردون را

همین اقبال گه را گیر و این بخت آسمان را دان

خداوندا فلک در جنب قدر تو زمین بادا

غلام توست دور چرخ و تا بادا چنین بادا

کمین فضله ز جودت صد بهای بحر و کان باشد

چو آمد دست راد تو چه جای بحر و کان باشد

نه بذلت هیچ آزرم زر و گوهر نگه دارد

نه دستت هیچ در بند رضای بحر و کان باشد

اگر دستت به عذری باز ماند از سخا گه گه

یقین می‌دان که آن هم از دعای بحر و کان باشد

چو با دست تو کردستند دعوی گهربخشی

هر آنچ از دست تو آید سزای بحر و کان باشد

فروماندند اندر راه جودت بحر و کان عاجز

ره آن دست کی هرگز به پای بحر و کان باشد

غلام دست تو خوانده است طبعم کان و دریا را

به این حالت چو شد مدح و ثنای بحر و کان باشد

خداوندا فلک در جنب قدر تو زمین بادا

غلام توست دور چرخ و تا بادا چنین بادا

زهی آموخته دریا ز دست تو گهربخشی

چه باشد گر ز چشم لطف ما را یک نظربخشی

خلاف است آن که می‌خوانند عالم را عطای تو

معاذالله اگر تو مر کسی را این قدربخشی

بماند ابر تر دامن ز حیرت خشک آن ساعت

که تو بر موقف رادی به سائل خشک و تر بخشی

همی گوید زبان حال با دریا و کان آن دم

چنین گوهرده ار بدهی چنین زربخش اگر بخشی

توان بر اعتماد لطف تو بدخدمتی کردن

چو باشد تیغ‌زن سوسن کند گلبن سپربخشی

مرا گرمی کن و می‌خواه از من نکته شیرین

که اندر گرمسیر آید ز خرم نی‌شکربخشی

خداوندا فلک در جنب قدر تو زمین بادا

غلام توست دور چرخ و تا بادا چنین بادا