رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید کوتاه » شمارهٔ ۵

ای خاک بارگاهت افزوده آب رویم

آن خاک را من اکنون در خاک می‌بجویم

از دست و پای سودا در جست‌وجوی صدرت

آن در حجاب رفعت از چشم جست‌و‌جویم

از پای درفتاده چون سایه چند تازم

بر جای خویش مانده چون چرخ چند پویم

هر چند می‌ندانم خود را رهی در اینجا

از بهر خاک صدرت چون ماه جمله رویم

غسال باد شسته دستی که من مر آن را

در عشق خدمت تو از جان و دل بشویم

ای همچو تیغ دولت تشنه در آب رویت

وای ار درست ناید از آب تو سبویم

در من یزید کردم خود را به اصطناعی

ای خاک چشم محنت یک‌ره که آب جویم

با بنده گرمیی کن کز نکته‌های شیرین

من نی‌شکر مزاجم ور گرم سیررویم

ای تار و پود شخصم زانعام تو نمانم

تا سوخته کند غم زاین ممتحتن رگویم

من چون زبان گرفته کنجی ز بهر عزلت

واندر زبان گرفته یک شهر گفت‌وگویم

زآن می‌خورم ز هرکس چوگان کج‌روی‌ها

کز صدق و بی‌نفاقی یک لخت همچو گویم

مشاطه سپهرم بر پیچ و تاب دارد

از ضعف حال گویی ظن می‌برد که مویم

هر طعنه‌ای که راند این چرخ سست‌پیمان

سخن آیدم ولیکن با خود همی چه گویم

چون آب هرگز از وی نابوده هیچ‌رنگی

دردا که داد خواهد بر باد همچو بویم