رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید کوتاه » شمارهٔ ۴

پانصد و پنجاه و نه چون گشت از هجرت تمام

نقد شد در دار دنیا خلق را دارالسلام

زاین معظم کعبه فضلی که اکنون برفراخت

آفتاب نسل برهان گوهر صلب حسام

زاین امان کز ظل این حضرت همی حاصل شود

نیک خایف گشته‌ام بر حرمت بیت الحرام

خاصگی چرخ یعنی مهر در وی جست راه

پرده‌دارش گفت رو فرداست روز بار عام

تا چه باشد بر دل زهره ز مولانا چو او

بیند این خلد برین را این چنین بی‌رود و جام

ناودانش از حلق دشمن ار حاجت بدی

لیک خود از ابر عالی‌تر فتادش وضع بام

جود صدر شرق را با خوی ترشح چون کند

چون ندارد هیچ از احکام دیوارش مسام

گر بقای صدر دنیا نیستش ممکن روا

از ابد باری مبادا کمترش آخر دوام