رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید بلند » شمارهٔ ۳۵ - در ستایش طمغاج خان گوید

سپهر نصرت کوش است و چرخ قوت‌زای

خدایگان ظفرانگیز و شاه فتح‌افزای

ابوالمظفر طمغاج خان که می‌نرسد

به حد خدمت او وهم شاه‌ستای

سپهر‌قدر و قضاقدرت و قدرامکان

هنر‌نواز و ولی‌پرور و عدو‌پیرای

شهی که روز وغا تیغ او چو پیچانی است

و گر چه نصرت کردش ندیده اندر جای

کفش به سان کف دست کرد کان‌ها را

بحار مانده وز آن نیز هم بر آرد لای

هزار بار فزون صحن خاک گفت به ابر

که مر مرا کف خسرو بس است تو فرمای

به وقت بخشش خسرو غم خزانه مخور

که او تهی است تو بر جان بحر و کان بخشای

شنیده‌ام که جهان را به قیروان مانده است

قدیم گنجی وای ار کفش بداند وای

خدایگانا آنی که سوده اقبالت

کلاه گوشه بر این چرخ لاجوردقبای

ز عکس تاج تو رشک هزار خورشید است

به روز جشن تو هر ذره‌ای ز صحن سرای

شکوه خیل تو در جان خصم کام‌گداز

شعاع روی تو از روز فتح رنگ‌زدای

ز بدسکال همین استخوان از آن مانده است

که دید گردون در دولت تو فر همای

به لشکر از چه بسی هست حاجت نیست

که هست دست تو خود خصم‌بند و قلعه‌گشای

کجا شد آنکه همی گفت در زمانه منم

به مال دشمن مال و برای ملک‌آرای

به درع حکمت من تیر شوکت که رسید

در این حصار ثری خندق ثریاسای

همه سر ربض قلعه مرد آهن‌پوش

همه فصیل در حصن شد آهن‌خای

نه هیچ شرم همی آیدش ز نعمت شاه

نه هیچ خوف همی بودش از گرفت خدای

نه نیم ذره ز طغیان خود پشیمان شو

نه نیم لحظه ز بی‌داد خود فروآسای

ادب نهان و شرف ضایع و هنر بی‌قدر

ائمه خوار و رعیت اسیر و خلق گدای

شهی از این سان چون آب و آتش آن گه او

گرفته توده خاکی و باد می‌پیمای

تبارک الله از آن سان کسی بود مغرور

به چند زند زبان روزگار تیغ‌آلای

کنون به مقتل خود رفت چکند ار نرود

چو گشت بخت بد و تیره‌روز راه‌نمای

درای‌وار از او در خروش و ناله بماند

که جز زبان و دهانی نبود همچو درای

گمان برم که کنون بر زبان نراند بیش

حدیث کشتن فغفور و بند کردن رای

ز رزق خویش تهی کاسه گشته همچو رباب

ز بس که لاف زد از باد این و آن چون نای

هزار بار چو گفتندت آخر ای مدبر

که ظلم تیغ گزنده است و بغی زهرگرای

که دید دسته خاری شده منازع خلد

که دید کاه‌گلی گشته آفتاب‌اندای

میاز سوی محل بزرگ شاهان دست

منه ز منصب اقران خویش بیرون پای

درازکار شود گر ز کسوت کلهی

به تاج و تخت کند میل رای پیر گدای

چو پند هیچکسی در دلش اثر نکند

اثر کند نکبات سپهر واقعه‌زای

شها چو هیچ مخالف تو را به شرق نماند

عنان فتح و ظفر زاین سپس به غرب گرای

عیار نقد جهان گر هنوز غش دارد

به تیغ تیزش بار دگر فروپالای

تویی که صیت تو فرسوده زبان‌ها شد

به شرق و غرب از این لشگر جهان‌فرسای

چو صحن ملک تو را نقد صبح آراید

شعاع چشمه خورشید آسمان‌پیمای

به هر کجا که فتد صبح بخت و فتح و ظفر

چو آفتاب منور عقیب صبح به رای

جهان مسخر حکمت به هر چه راندی حکم

فلک مطیع مثالت به هر چه کردی رای

چو تو مقام بر از پایه سخن‌سازی

چو حیله ماند در دست مرد مدح‌سرای