ای مبارک بنای گردونسای
نزهتت جانفروز و دلفرسای
عرصه خرمت جهانافروز
صورت فرخت وجودآرای
بسته آستان تو مانده
دولت خسته بند بستهگشای
مانده عقل از مساحتت عاجز
یا که از فکرت جهانپیمای
سر شاهان تاجفرسوده
بر درت گشته آستانفرسای
در ممالک گشادهدست نشد
هر که پیش درت نبست قبای
میل دولت به حلقه در توست
چون شود عیدوقت حلقه ربای
نیستم بیجمال تو سر و چشم
ای جهان را چو چشم سر در پای
با چنین جای خلد را جای است
که ز غیرت همی شود بیجای
این تکلف برای انصاف است
ور نه مه را فلک بس است سرای
پاره خاک انس و جن گردد
که کند این چنین خدای خدای
آسمان گفت آستان ویم
وای از این لافهای منکر وای
خاطرا ذکر خاک چند کنی
سوی آب حیات شرع گرای
ای شعاع ستاره حلمت
خلق را سوی خلد راهنمای
طوطیان عاجزند از نطقت
لاجرم ماندهاند شکرخای
سایه بر کار هر که افکندی
آن به از سایه هزار همای
دل جور و ستم برای گریز
مانده از بیم عدلت اندر وای
رخت بر خر نهادهای چو رباب
وی نشسته چو چنگ بر سر پای
چون وفای جهان به دولت توست
تا بپاید جهان تو نیز بپای
دهر عهد تو را بسی بایست
آمدی تا برون نیارد پای
هر چه بایست حق چو بخشیدت
گاه میبخش و گاه میبخشای