رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید بلند » شمارهٔ ۳۳

این منم بار دگر از چرخ امکان یافته

بارگاه مفخر ایران و توران یافته

در حسک‌زار جفای چرخ بوده مدتی

وز ریاح باغ خلقش بوی ریحان یافته

چون سکندر رفته اندر ظلمت غربت بسی

وآخر از الفاظ عذبش آب حیوان یافته

در مضیق هجر آن حضرت چو جولان کرده‌ام

چون نگهدارم عنان امروز میدان یافته

ای به روز جشن انعام تو مهمان امید

سبزه خلید برین را تره خوان یافته

با وجود معجز کلکت که آب ملک از اوست

امت موسی عصا را نان در انبان یافته

تیر کیدی کآن زشت است قصد دشمن شد جدا

چرخ آن را در صمیم جانش پیکان یافته

با کمال قوت تمیز تو از فرط جود

خاک و زر را پیش چشمت عقل یکسان یافته

کار آن را کاو چو دامن شد فروتر پیش تو

دست اندر هم زده همچون گریبان یافته

مر سیاهی را بد این کاو شبه حال دشمن است

در مضیق چشم ترکانت به زندان یافته

نام جنت چون نهم بر حضرتت ای روز منع

صد چو طوبی را قضیب دست دربان یافته

تا ربایی گوی لهو و عشرت از اقران خویش

از دو زلف یار و قد خصم چوگان یافته

دشمن تو ان همیشه سرو خون‌بار خلیل

پاره پاره چون به که موسی عمران یافته

بوده بس با سنگ در تدبیرها وز سنگ تو

تیغ جاه شاه شرق و غرب افسان یافته

با وجود آب جودت سوی دریا کی روم

خاک‌بیزی پیشه گیرد هیچ کس کان یافته

چرخ با قدر تو سودای ترفع می‌زند

ان ز بس کردار بد آسیب جولان یافته

از تو ایمن گشت این بس نیست از بهر خدای

سگ تمنای ملما می‌پزد نان یافته

حاسدت چون ماند ناهموار از او چندین هزار

از درشتی‌های دور چرخ سوهان یافته

هر چه اندر جستنش عقل از فلک نومید شد

آن و صد چندان ز تو در نوع انسان یافته

لطف تو از بس که در عالم اثر کرده است چرخ

پتک را در اعتذار روی سندان یافته

تا درآشامد هر آنچ انگیخت طبع ساحرت

خط بی‌جان تو را مانند ثعبان یافته

قدرت آن پیکان گردون طارمش در گفت خویش

مور فکرت را اسیر قعر پیکان یافته

در فراق حضرتت آن از فلک افزون به قدر

کس نداند تا چه دید این جان نقصان یافته

تو به مصر جاه خود مسرور و من از شوق تو

در جوانی روز و درد پیر کنعان یافته

بیت‌هایی را که اندر عشق صدرت گفته شد

پر ز درد و خون دل چون بیت احزان یافته

دست غواص عنای هجر در دریای غم

از سرشکم صد هزاران لعل و مرجان یافته

ای ز بیم شامل انعام بی‌تقصیر خویش

حرص را در ستر سیری روی پنهان یافته

چون میان حور اندر زهد باریکی مجوی

باغ را در حله‌های سبز رضوان یافته

لعل جامی خور که در پنجم فلک از عکس اوست

چهره مریخ چون لعل بدخشان یافته

چون ستاند غم ز ما گریان و خندان حق خویش

روی گل خندان و چشم ابر گریان یافته

فال زد تا یافته گردد همه اغراض تو

زآن ردیف مدحتت کرد این ثناخوان یافته

شکر این کوشد ردیف مدحتت بر روی بود

ور چه دربازد به هر مصراع صد جان یافته