مرا مناقب مخدوم خود مجیرالدین
مهمتر است ز نعت بهار و فروردین
به پیش مجلس محروس او ز ذکر بهار
سمج بود که دهم نظم خویش را تزیین
که گر بخواهد هر لحظه صد بهار کند
ز خلق باغ مثال و ز جود ابر آیین
چو هر دمیم ز انعام او گلی شکفد
کجا رسد سخن من به سوسن و نسرین
نسیم لفظش چون میوزد چه خواهم کرد
صبای عنبربیز و شمال مشکآگین
چو با سرور جمالش مجال حزن نماند
سخن چه رانم از عندلیب و صوت حزین
ز اشک ابر سخن بر زبان چه پردازم
نهاده مشرب احسان او چو ماء معین
ایا خجسته بزرگی که بهر طینت تو
قضا به آب کرم خاک فضل کرد عجین
چو عندلیب روایت کند ثنای تو را
صریر سرو به باغ اندرون شود تحسین
به داغ خویش اگر چرخ را دهی تشریف
سزد که چفته نهند روی را به جای سرین
چراست خاک درت زیر پای هر زایر
که بیکرام جهان را نماند روی و جبین
هر آن که خاتم مدح تو کرد در انگشت
رخ از دریچه زرین برون کند چو نگین
هر آن که خاتم مدح تو کرد در انگشت
رخ از دریچه زرین برون کند چو نگین
ز عشق یمن رفیع رکاب توست مگر
که سبز خنگ سپهر از هلال دارد زین
بساط جود تو تا در زمانه گسترده است
بسی شوند از این سان پیادهها فرزین
علو چرخ ندانم که تا کجاست ولیک
فروتر است ز قدر رفیع تو به یقین
رجا چو گفت که در باب رزق مرجع کیست
خرد اشارت سوی کف تو کرد که این
پریر با فلکت دیدهام برای خدا
که بیش از این پس با هر خسیس دون منشین
به لفظ خویش از این سان مسامحت منمای
چو قانعند خلایق ز تو به در ثمین
ز هبر اهل هنر از فلک شوی در خشم
وگر نه با چو ویی مر تو را چه مهر و چه کین
هنر ز نعمت دست جواد توست خجل
سخن به منت لفظ شریف توست رهین
عدو چو کبک چرا در غرور میخندد
چو هست صولت تو نیز برتر از شاهین
حسود میندهد دل به مهر تو ششاید
که باز داردش از بهر خنجر و زوبین
به نثر خوب و به نظم بدیع زر بخشی
خدای جود تو را کرد از جهان تلقین
وگرنه برنتوان کند از عدوت جویی
وگرچه باشد در هر قصیده صید متین
من از سرای ثنای تو بر ستانه هنوز
شده ستانه من از عطای تو زرین
کجا رسد چو منی خود به مدح مجلس تو
گذر نکرده هنوز از فراز علیین
چو اعتماد تماست بر لطافت تو
همی کنیم به صدر تو عرض غث و سمین
عروس نظم رهی را عزیز دار از آنک
غریب باشد هم زشت و هم گران کابین
اگر چه نیست جمالی عروس نظم مرا
تو ان چه بینی بر عشق بخشش خود بین
همه سعادت انعام تو که باز خرید
نثار بکر مرا از فراش هر عنین
من از زمانه نه ز آن گونه مضطرب بودم
که جز به جود تو هرگز مرا بدی تسکین
کدام خاک گذارد حق صنایع ابر
که تا گذارد شکر تو بنده مسکین
اگرچه خاک شوم من هنوز در خاکم
هزار گنج بود از مودت تو دفین
زهی عطای تو بر فقر و فاقه بسته طریق
زهی سخای تو بر نیستی گشاده کمین
تویی که جان چو نشیند به مجلس انسی
به جز خیال تو ندهد رضا به هیچ قرین
نسیم خلق تو عطر هوای دارالخلد
غبار موکب تو کحل چشم حورالعین
بزرگوارا در موسم شریف بهار
که شرب آب رزان است حکم رای زرین
به روز از رخ گل جوی تابش خورشید
شب از جمال بتان دار شمع بر بالین
ز عشق آن کن پیراهن و قار قبای
که میجهد ز شگرفیش در رهای فتین
چو در ریاض مکارم تویی نهال نشان
ز باغ عشرت و شادی گل نشاط بچین
چو بر دعای جمال و کمال ممدوح است
به نزد اهل خرد ختم شعرهای متین
گه دعای رهی در قصیدههای ثنات
مباد شیوه کروبیان به جز آمین
همیشه بادت اندر طریق هر مقصود
که اقتضا کند آن خاطر دقایقبین
جهان مطیع و فلک بنده و ملک داعی
خدای حافظ و اقبال یار و بخت معین